هیئت  حسینی خور بیرجند

سوگنامه رحلت جانگداز رسول اکرم حضرت محمد صلی الله علیه و اله  و شهادت مظلومانه امام حسن مجتبی علیه

هیئت حسینی خور
هیئت  حسینی خور بیرجند

سوگنامه رحلت جانگداز رسول اکرم حضرت محمد صلی الله علیه و اله  و شهادت مظلومانه امام حسن مجتبی علیه

 
این بار صدای در زدن ملک الموت، آهنگی دیگر دارد
به میهمانی رسول آمده ‏ای؛ آمده‏ ای تا او را به معراج ابدی ببری 
کمی درنگ کن؛ اینکه با تو سخن می‏گوید، 
امین آسمان‏ها و زمین، جبرئیل است.
می‏دانم که برای تو نیز دشوار است تا زیر باران
اشک‏های فاطمه علیهاالسلام ، جان نبی را بستانی
می‏دانم که تو نیز سر به زیر افکنده‏ای تا چشمانت 
هم‏سو با غم چشمان زهرای اطهر علیهاالسلام نباشد؛
اما گویا چاره‏ای نیست و زمان پر کشیدن
محمد صلی‏ الله ‏علیه‏ و‏آله فرا رسیده است.
برادرم. ملک الموت! می‏خواهی از کجا آغاز کنی؟
تمامی وجود رسول اللّه‏ در راه حق ذوب شده است، 
چشمانش، نور خدا را در معراج دیده،
زبانش با خدا سخن گفته و کلام او بر آن جاری بوده، 
قلبش، محل نزول کتاب خدا بوده و پاهایش، 
راه‏های آسمانی را بهتر از مسیرهای زمینی پیموده است.
آه چه دشوار است تاب آوردن این لحظه اندوهناک 
آیا می‏دانی بعد از او، با فاطمه عزیزش چه خواهند کرد؟
 
به آتش جهل و کینه خواهند سوزاند
و دستان علی مرتضی علیه السلام را که با دستان رسول صلی‏ الله‏ علیه ‏و‏آله ،
انس دیرینه داشت، به بند خواهند کشانید؟
آیا می‏دانی پس از رسول خدا، بر پاره‏های تن او چه خواهد گذشت؟ 
می‏دانی که چگونه قامت رعنای فاطمه را به خمیدگی می‏نشانند 
و جایگاه بوسه ‏های رسول را به کبودی می‏نمایند؟
کوچه ‏های مدینه، پس از این برای من هم غریب می‏شود
و اهل بیت رسول اکرم صلی‏ الله ‏علیه‏ و‏آله از آن هم غریب‏ تر
نگاه کن که چگونه فاطمه علیهاالسلام با تمام دلتنگی‏ هایش سر به زیر افکنده 
تا تو در تلاقی چشم‏هایش، در کارَت درنگ نکنی
برخیز و جان عزیزترین و مقرب‏ترین بنده خدا را بستان
روح محمد صلی ‏الله‏ علیه ‏و‏آله از ازل، آسمانی بود؛ 
این چند صباح را هم که بر زمین هبوط کرد، برای هدایت خلق بود و بس
 
 
زهرا جان! در فراق پدر مى گریى و هنگامه ابرى چشمانت
شهر را بر هم زده است؛ بگذار این به خواب رفتگان بخوابند
زهرا جان! تمام سوره ها نازل شدند و اینان از خواب سنگین 
جهالت برنخاستند و اگر نبود این چنین، تشت خاکستر بر
فرق علت آفرینش نمى ریختند
تنها تو مى دانى که محمد که بود؛ امتزاج بصیرت و شمشیر
بى تکلّف و لطیف مثل نسیم؛ 
لبریز از تحمل کوچه هاى سنگ باران و شکنجه یاران
لبریز از غمى همیشگى و پنهان و روحى بى کران
پر از عطر اذان و ضربه هاى خزان، سوره سرخ ایثار و آیه سبز بهار
بدرود که دستان قلم در فراق تو آتش گرفته اند
 
 
ماتم گرفت حال و هوای مدینه را
پوشید کعبه رخت عزای مدینه را
خاکم به سر که دست اجل تیشه بر گرفت
وز پا فکند نخل رسای مدینه را
رکن علی شکست ز فقدان مصطفی
در برگرفت خاک، صفای مدینه را
زین غم که در محاق نهان ماه یثرب است
ابر عزا گرفت فضای مدینه را
ای دل بیا چو(شاخه حنانه) ناله کن
بنگر به ناله ارض و سمای مدینه را
آدم گریست تا که ملائک به روی دست
بردند سوی سدره همای مدینه را
جسم نبی سه روز زمین ماند و آسمان
سایه فکند کرب و بلای مدینه را
بر بام بیت وحی برافراشت دست کفر
از دود درب خانه لوای مدینه را
دردا که جای تسلیت از کین عدو شکست
آیینه رسول نمای مدینه را
دردا که دشمنان جلوی چشم فاطمه
بستند دست عقده گشای مدینه را
 
 
 
ناشر آخرین دفتر خدا
یا رسول الله صلى الله علیه و آله ! روزى که براى عشق
درهاى خلقت را گشودند، تنها به تو اذن دخول دادند و خداوند
 جرعه از تو بیشتر بر اهل زمین نچشانده بود
که مستى حضورت را بازپس گرفت. 
تو خیال بلند یک پرواز بودى که از ابتدا، پاى بر زمین ننهادى؛
گرچه خورشید را در دستى و ماه را در دست دیگرت گذاشتند
اى ساقى! ناز چشمت جبرئیل را نامه رسان عشق تو با دوست
کرده بود. مى روى و از تنفس تو، دوازده شاخه
گُل مى رویند تا به تفسیر تو برخیزند
اى ناشر آخرین دفتر خدا
اى کاش کتاب عمر تو سر نیامده بود
یا رسول الله صلى الله علیه و آله ! مثل تو دیگر در پهنه زمین
تکرار نخواهد شد، اما با تکرار صلوات بر تو، نور
حضورت را در قلب خود احساس مى کنیم.
با غروب آفتاب تو، کعبه تا قیامت سیه پوش گشته
و زمزم، اشک عزا به رخسار مکه مى ریزد.
 
 
مردى از دنیا مى رود که دنیا، چشم انتظارش بود تا بیاید و دایره نبوت
را در افق باز چشم هایش، به پایان برساند؛ 
مردى که دنیا چشم انتظارش نشست تا نقطه بگذارد بر انتهاى سطر پیامبرى
و نامه رسالت را مُهر بنگارد با نقش نگین خاتمیت.
مردى از دنیا مى رود که آخرت را همچون پنجره اى دیگر بر نگاه هاى
بشر گشود، تا بنگرند، تا بدانند که ساحل نشینان دنیا را روزنه اى
هست که مى تواند به دریاى آخرت برساندشان؛
مردى که دنیا و آخرت را همچون دو چشم در کنار هم، همچون 
دو بال براى یک پرنده به تصویر کشید؛
مردى که دست هاى دنیا و آخرت را در دست هم گذاشت
مردى از دنیا مى رود که انسان ها را گره زد به وظیفه خویش؛
مردى که زیر بازوى عقل را گرفت تا برخیزد، مرهم بر زخم هاى
معنویت نهاد تا جان بگیرد و ایمان را همچون شعله اى همواره
سوزان، در چراغدان جان و روان آدمى برافروخت تا 
از تیرگى ها نهراسد و در تاریکى ها نمیرد
 
 
خداحافظ ای شهر
خداحافظ ای میدان های گشوده جنگ
خداحافظ ای خدای نخلستان و ذوالفقار
خداحافظ ای کوثر جاری، خداحافظ ای فاطمه بانوی بی قرار
خداحافظ، گلوی گداخته و گُر گرفته دعا و نیایش، شب های های های و زار زار
خداحافظ ای کعبه،ای نورانی مکعّب سراسر خاطره، خداحافظ
ملائک به پیشواز آمده اند.
سلام، آسمان گسترده بالا دست، آبی بی منتها
سلام، ملائک مقرّب خدا
سلام، بهشتِ گسترده از خاک جدا
سلام، عرشِ ایستاده کبریا
سلام، ترنّم لبیک و جاری همیشگی دعا
سلام، آفتابِ لایزال
سلام، بوی ترانه های جاری از دهان فرشته ها
سلام، آسمانِ یک دست، سلام
تمام پنجره های آسمان صدایم می زنند از تمام عرش
سپیده مستدام سلام، غروب بهنگام، خداحافظ
خداحافظ ای شعاع دردهای همیشه، ناله های همواره، اندوهان تا ابد
خداحافظ، مکه، شعب
سلام، خدیجه، بانوی مهربان پیش از این و پس از این؛ 
دست های آشنایت را لابلای درختانِ بهشت جستجو کرده ام. 
سلام، هوای یک دست ایمان.
خداحافظ ای مدینه، ای شهر دیوارها و پنجره های آوار و بسته
خداحافظ مکه، کوچه های سنگ و سیاهی و نفرت
خداحافظ
از هر دریچه صدایم می کنند، بهار در یک قدمی، 
منتظر آغوش گشوده است.
خداحافظ خاک، سلام افلاک
 
 
 نیستان اندوه 
ویژه نامه شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام
 
امشب دوباره چه شده است که سایه خسته شانه هایت 
که بی صدا می لرزد، بر قبور قبرستان بقیع افتاده است! 
چه گریه غریبانه ای
پس از آن شب اندوهناک، که مادرت را به آغوش خاک های من سپردند،
همه غربت عالم در بقیع جمع شد و من کم کم عادت کردم 
به گریه های بی صدای بچه های فاطمه علیهاالسلام 
که جز در دل شب نمی توانستند در وقت دیگر
به زیارت قبر بی نام و نشان مادر بیایند.
هنوز جای پای بی تابی های کودکانه حسین علیه السلام 
و چادر بلند خواهر کوچکت، که بر خاک ها کشیده می شد،
بر صفحه دل من باقی مانده است
از اندوه قَلَندر همیشه بیدار شب های دلتنگ شهر هم 
که دیگر نمی توان سخنی گفت، که با بقیع الفتی دیرینه داشت
اما آمدن تو به بقیع، خود مرثیه ای دیگر بود
که سوگوارِ خویش را می طلبید
هر کس دیگری هم نمی دانست، من خوب می دانستم که طولی نخواهد کشید،
تو، بغض کودکانه ات را پشت دیوارهای بقیع جا می گذاری
و با جگر شرحه شرحه، میهمان دایمی من خواهی شد
ولی امشب، تو با همه شب های تلخ عمرت فرق داری
گویی این چشم ها، جز اشک، حرف دیگری نیز برای گفتن دارند؛ 
حرفی از جنس خون جگر و طشت و لب های کبود
چه قدر زود پیر و شکسته شدی حسن جان
غم نخل های خونین فدک، موهایت را به سپیدی کشاند، 
یا داغ چادر خاکی مادر، در کوچه های بی کسی؟
امشب که آمدی، سایه ات خمیده تر از خودت بود
مثل کودکی ات، کنار قبر ناپیدای فاطمه علیهاالسلام نشستی
و زانوانت را در بغل گرفتی و آن قدر بی صدا
زیارت نامه عشق خواندی و گریستی، 
که حتی سکوت دل من هم شکست
سرت را بالا آوردی و از پشت مژگان بارانی ات، نگاهی به حرم جدّت 
که از دور نمایان بود، کردی و بعد، بقیع را از نظر گذراندی 
و تابوت غریبانه خویش را به چشم دیدی که از حرم رسول خدا 
صلی الله علیه و آله وسلم به سمت بقیع، با تیرهای جفا، مشایعت می شد
آن نقطه که نگاهت را بر خود ثابت نگه داشته، همان مزاری است
که حسین علیه السلام ، با دستان خویش، برایت خواهد کند 
و همان جایی است که عباس علیه السلام ، 
تیرهای خونین را از تابوتت بیرون خواهد کشید
 
 
فقط خدا می داند که بر حسین علیه السلام چه خواهد گذشت، 
وقتی با دیدن کفن خونینت، زخم کهنه دلش سر باز می کند
و داغ سینه مجروح مادرت تازه می شود
عباس علیه السلام هم اگر زیر بازوی حسین علیه السلام را بگیرد، 
باز هم کمرش در مصیبت تو خواهد شکست و قامتش خواهد خمید 
مرثیه خوانی او را از هم اینک می شنوی که با تو زمزمه می کند
«أأَدْهُنُ رَأسی اَطَیِّبُ مَحاسِنی و رأسک مَعْفُورٌ و أنت سَلیب 
فَلَیْسَ حَریبا مَن اُصیبَ بمالِهِ و لکنَّ مَن دارءَ اَخاهُ حَریب»
«آیا موی سرم را روغن زنم و محاسنم را با عطر، خوشبو کنم، 
در حالی که سرت را روی خاک می نگرم 
و تو را هم چون درخت شاخ و برگ ریخته می بینم
غارت زده، آن کسی نیست که مالش را ربوده باشند، 
غارت زده کسی است که برادرش را در خاک بپوشاند.» 
و بی آن که بخواهی، صحنه ای از کربلا، پیش چشمت می آید 
که پس از ده سال عزای دل، محاسن حسین علیه السلام ، 
به بوی خون گلوی علی اصغر علیه السلام ،معطر و خضاب می شود
و ناخودآگاه دوباره زیر لب با خود نجوا می کنی 
«لا یوم کَیَومک یا اباعبداللّه » حسن جان
برخیز که تأخیر نابهنگام امشب تو، دریای دل زینب علیهاالسلام را 
به توفان بی قراری می کشاند
او نیز می داند که شب های بقیع، پس از آمدن تو، بیش از پیش، غریب خواهد شد،
اما همین یک امشب را در خلوت دل او باش تا برای آخرین بار، 
تو روضه گوشواره شکسته مادر را بخوانی و او با تو هم گریه شود
اما غریبم! بقیع را ببخش که نه چراغی دارد تا بر مزار خاموشت بیفروزد
و نه می تواند سوگواران داغت را در خود پذیرا شود، 
تا زایر بی کسی هایت شوند؛ 
که اگر بقیع را شمع و زایری می بخشیدند،
قبر بی نام و نشان مادرت، سزاوارتر بود برای زیارت و روشنایی
اما گویا بر پیشانی تقدیر بقیع، 
خطوط غربت، نقش بسته و داغ مظلومیت
بقیع، از هم اینک، چشم انتظار
وارث اندوه فاطمه علیهاالسلام است
 
 
آه از مصیبت حسن و حال مضطرش
اَحشای پاره پاره و، قلب مکدرش
آن دردها که در دل غمگین نهفتـه داشت
و آن زهرها که در جگر افروخت آذرش
آن طعنه‌ها که خورد ز دشمن به زندگی
و آن تیرها که زد پـس مردن بـه پیکرش
یک لحظه ساغرش نشد از خون دل تهی
بعد شهادت پدر و فوت مادرش
الله اکبر از لب آبی که نیمه شب
نوشید و سر زد از جگر الله اکبرش
ز الماس سوده، رنگ زمرد گـرفت، سیم
یاقوت کرد جزع و چـو بیجاده، گـوهـرش
آهی کشید و طشت طلب کرد و خون دل
در طشت ریخت نزد ستـمدیده خواهرش
زینب چو دید طشت پر از خون، فغان کشید
گویی بـه خاطر آمـد از آن طـشت دیگـرش
چندان کشیده آه که آتش گرفت چـرخ
چندان گریست خون که گذشت آب از سرش
 
 
پاره هاى جگر از گلوى جگرپاره هستى فرو ریخت و کربلا، 
همان لحظه در خویش آغاز شد؛ همان جایى که مهربانى بى همتاى 
حسن بن على علیه السلام روبه روى یک جفت چشم خیانت کار، پرپر مى زد 
و سینه اش در اقیانوس زهر، غوطه ور بود؛ 
همان جایى که ذره ذره هاى روح امامت، چون تل خاکستر 
در تشت فرو مى ریخت و زنى دست در دست ابلیس، 
پشیمانى گاه و بى گاهش را دست به سر مى کرد
دریغا که سفره اطعام شبانه روزى مدینه، اینک برچیده مى شود 
و کریم اهل بیت علیهم السلام چون خورشیدى خسته 
از خاک، به معراج ابدى مى رود
آه از بیعت هاى سست
کفر زمانه، دست از شرارت برنمى داشت 
و با نقابى از ریا، دست به کار فتنه هاى تازه بود
تفرقه، چنگ به گریبان امت افکند و آن گاه که بیعت هاى سست، 
به فریب ستمگر زمانه، شکسته شدند، او چاره اى جز این نداشت
که لواى صلح را پیش روى جفاى زمانه برافرازد؛ 
صلحى که زخم هاى بى شمارش، 
همه بر دل مجتبى علیه السلام فرود آمد
 
 
بمان، برادر
برادر نرو. بگذارداغ مادر و آن در سوخته از خاطرم برود
بگذار مرهمی بر زخم های سال های غربت پدر بگذارم
برادر! غریبانه رفتن برای تو زود است. هنوز با داغ مادر
با نبودن پدر، کنا نیامده ام
چرا تنهایم می گذاری؟
حسین علیه السلام تنهاتر ازمن است. با ما بمان
برادر! دست هایم محتاج دستگیری توست
اشک های همیشه ام، شانه های استوار تو را می خواهد
ای سنگ صبور زینب 
بمان تا با تو از سال های سخت غربت بگویم.
بمان تا رازهای مگوی در گلو مانده ام را با تو نجوا کنم
برادر! دلم را سوخته تر از این مخواه
خدا می داند داغ هایی که من دیده ام، هر کدامش برای
از جا کندن کوهی بس است
نگو که دلت برای مادر تنگ است
نگو که پدر چشم به راه توست! مگر ما دل نداریم؟
اگر می روی ما را هم با خود از این خاکدان ببر 
مگذار در این روزگار و در میان این مردمِ از حق گریزان، بسوزم
برادر! حسین علیه السلام را ببین
در این چند روزکه تو دربسترشهادت افتاده ای، پیر شده است. 
پشتش خمیده است. می بینی؛ غم مرگ برادر با برادر چه می کند؟
عباس بر سر و سینه می کوبد
شمشیر در دست عباس کار عصا را می کند ورنه علمدار بنی هاشم
هم در رثای تو از پا خواهد افتاد
 
 

موضوعات مرتبط: مطالبی در رابطه باپیامبراسلام صلی الله علیه واله ، مطالبی در رابطه با حضرت امام حسن علیه السلام

تاريخ : یکشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۷ | 0:1 | نویسنده : هیئت حسینی خور |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.



در اين وبلاگ
در كل اينترنت